تبليغاتX
زیر بارون تو
نود و سه تا بهارم
 

شب بود  
باران بود  
باد بود و برگ  
کوچه های خاموش  
تنهایی  
ترسی غریب  
تنی خیس  
من بودم  
تو نبودی  
مثل همیشه...  
ولی  
خدا بود !  
باز مثل همیشه  

زیبا می نوازد
از سنگینی ِحزن انگشتانش
قطره های اشک - رقص کنان - با مژه هایم در می آویزند
روان بر گونه هایم
غبار نبودنت را از چهره می شویند
و یادم می آورند
تمام لحظه های مهربان بودنت را
و دل 
تنگ تر می شود
از فاصله ی دو یار دیرین 
گلوی گرفته از بغضی همیشگی
چه زیبا می نوازد !

ثانیه ها می گذرند
و هلهله ی عقربه ها
شور مرگ ایام بی تو بودن را به جانم می ریزد
تا کمی شیرین شود
خیال خامم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/14ساعت 20:20  توسط بهار | 
 

هر از گاهی
تصویری
یادی
خاطره ای
از برابر دیده ام می گذرد
گویی
کسی چنگ انداخته
روحم را   به سویی می کشد
روزی
جایی
لحظه ای...
تا می آیم بغض را فروخورم
خارهایش
زخم بر حنجره ام می زنند
و آنچه می ماند
سکوت است و
خون
که نصیب دل می شود...

خدایا
چگونه آرام گیرد جانم
با زلال یادت
که رام ناشدنیست
لاله ی وحشی احساسم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/06ساعت 0:29  توسط بهار | 

 

تمام دلم را گرفته است
تجسم بالا و پایین پریدن هایش
لبی که به آرامی باز و بسته می شود
دلهره دارد
ماهی قرمز حوض کوچک پشت چشمانم،
و
اشک هایی منتظر...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/03ساعت 0:36  توسط بهار | 
 

یک سوال
و تنها یک سوال
در چشمان کودک کنجکاو این ذهن خسته مانده
قیمت قبر را می خواهد !

 
                                                               ***
ای من
ای جان من
ای روح من
ای تمام من
ای با من تا ابد
خاک از بالهایت بتکان
هنگامه ی پرواز نزدیک است ...

                                                               ***

قلک تن را می شکنم
تا با سکه هایش
برده ای را از غل و زنجیر برهانم
این روح سرد را


                                                               ***

خواب دیدم
دیشب خواب دیدم مرده ام و پس از چند روز دوباره زنده شدم
و خود پارچه های سیاه را از در و دیوار خانه پایین می کشیدم
باور کن خواب دیدم !

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/24ساعت 22:58  توسط بهار | 
 

پنجره باز است
تا انتهای قرص ماه
گوش کن ! 
سیاه تنی کوچک می خواند و
قلمی هم نوایش
سیاه
حکایت می کند
از سرخی ِ دل...
این شبها
گویی این تکه نی
احوال دل مرا
در گوش جیرجیرک پشت پنجره زمزمه می کند
آرام باش !
صدایش را نمی شنوم !
رفت یا ...

                         

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/12ساعت 1:3  توسط بهار | 

                                   
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/08ساعت 14:49  توسط بهار | 
 

موجی فرستاد و
از ساحل
ردپایی را محو کرد ،
دریا با آن عظمت
کوچکترین مرغش را دوست داشت !

فردا که چشم بگشایم
به رویت سلام می دهم
گرچه لباست خیس است
ولی
گرم در آغوشت می کشم
تا چون ابر
هنگام وداعت
حسرت وار
اشک یخی نریزم !

در خلوت شبانه ام
با او ،
حس می کنم
دو دست زیر چانه نهاده
آرام   غرق چشمانم شده
و جز صدایم   هیچ نمی شنود
با نگاهش چنان لذتی بر جانم می ریزد که
دلم می خواهد
خواب از سر تمام واژه ها بپرانم
چه می شود   گاهی 
مخلوق
طریقی پیش می گیرد
که خاص خالق است ؟!

کاش می توانستم
مداد جسم را
آنقدر بتراشم
که گویی تازه متولد شده ام ...

     
                         

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/01ساعت 1:0  توسط بهار | 
 

امر به سکوتم کرده است
کسی
در همین نزدیکی ...
گفتم   تا نپرسی
چرا مسکوتم
و چرا هیچ ندارم حرفی
!
روزهایی گذشت
و من نیز... 
بی دلی هایم نمی گذاشت دلتنگ شوم
و اکنون
دلتنگِ همانم که بی دلم کرد !
و تو نیز...
می دانی
می آیم
گوش می دهم
آرام می شوم
می روم
کجا ؟ 
         نمی دانم
                    نمی دانم
                               نمی دانم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/29ساعت 20:47  توسط بهار | 
 

امروز
خیلی ها آمده بودند !
باران هم آمد ...
باز هم رحمت الهی
بر تن همه بارید !
چه بگویم
عده ای 
در این ماه
در برابر دیدگان
گلوی خشک را تازه می کردند 
تا بلندتر فریاد برآورند    ابالفضل علمدار   م و س و ی را نگه دار
ای وای بر شما !
ابالفضل تشنه جان داد
و شما
جماعت گمراه
و ملعبه ی دست یزیدیان زمان
ظهر رمضان
آب می نوشید و نام مبارکش را بر زبان کذابتان جاری می سازید
ای شرم بر شما !
آری
باران بارید
و جمعی دیگر را سیراب از نگاهش کرد
نه نوشیدنش
و گلوی ما نیز تازه شد ...
به یقین می دانم
تو نیز بدان
رنگین کمانش
از آن ِکسانی بود که
غروب
آل یاسین را
با سوز دلی عجیب خواندند !

                                         

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/27ساعت 23:52  توسط بهار | 



+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/26ساعت 2:45  توسط بهار | 
 

چه گویمت
که
گفتنی ها را خود بر زبان جاری می سازی ،
ناگفتنی ها را در پس ذهن می خوانی
و
نگاه را
از پشت پلک های بسته ام ...
همه چیز در دست توست
و من
اینک
به خود می بالم
که خود را به تو سپرده ام !

هر روز که می گذرد
پای ثانیه شمار
محکم تر بر صفحه ی ساعت می کوبد
که شاید
بیدار شوم !
پایان کتاب دنیایم نزدیک است
و هنوز
من
در الفبا مانده ام

چه زیباست
که نمی دانی
تقویمت
لیلة القدر دیگری دارد یا ... !
سبحانک یا لا اله الا انت
الغوث   الغوث
خلصی من النفسی
یا رب ...
اینجاست
که شوری اشک
شیرینی بخشش تو را
در کامم می ریزد

                    

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/24ساعت 17:32  توسط بهار | 
 

با مرگ
دست و پنجه نرم می کند
سایه
در جدال ابر و خورشید،
نه
قد بکش 
آسمان ـ خود ـ تشنه است

ساکت است و سیاه
آنجا
گوش آرام می شود و
چشمم نگران !

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/21ساعت 2:52  توسط بهار | 
    

خداحافظ ای نخل ها   چاه ها             دگر نشنوید از علی  آه ها ...

خداحافظ ای کوچه ی پر ز دود          خداحافظ ای باغ یاس کبود

خداحافظ ای نان خشک و نمک          خداحافظ ای ماجرای فدک

خداحافظ ای کوچه های خموش          نیاید علی نان و خرما به دوش

خداحافظی می کنم با همه                 که چشم انتظار من است   فاطمه                             

                                                 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/18ساعت 5:15  توسط بهار | 
 

بین کدامین فردا و دیروزش دیواری تا انتهای آسمان کشم تا
زان پس در خاطر روزها جز تو هیچ باشد و هیچ ؟
کمی فراموشی
چند جرعه یاد تو
دوای درد من است
در این شبها

دعا می کنم
شاید باران ببارد
تا روزه را با قطره ای حلال افطار کنم

اینجا
اشکستان است
بر گونه هایم،
هر قطره ـ قصه خوان ـ می چکد
هزار و یک شبی که  
بی تو سحر شدند ...

این دل
خانه ی توست
و اذن با تو !
بگذار بگذرد هر آنکه گذر کردنیست
و بگذار بماند آنکه هم خانه ی توست !
که این خانه
خانه ی توست ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/17ساعت 1:55  توسط بهار | 
 

تجسم یک دوراهی

خواب از چشم کابوس ربوده

زخمی عمیق بر تن جاده ای نفس شمار

فریاد گوش خراشش پایم را می لرزاند

نزدیک است ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/14ساعت 1:36  توسط بهار | 
 

                   التماس دعا ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/10ساعت 21:15  توسط بهار | 
 

خروس را سر برید
گفت آنچه زیاد است مجال برای قضا کردن نماز
و آنچه کم است قوتی به تن از برای رکوع و سجود !

در نمی زند
پنجره باز یا بسته
گوش بر زمین بگذار
صدای پایش را می شنوم
آهسته !
نه
شتابان می آید
شاید همین ساعت !

اندکی صبر کن !
چند لحظه ی ناب را بر آشنایی تلخ کرده ام
تو بگو حلالم کند ... 

 

                         

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/09ساعت 3:58  توسط بهار | 
 

می دونی یاد چی افتادم !
یاد روزایی که مدرسه می رفتم
یاد همکلاسیام
که از همون اول سال سعی می کردن به هر طریقی خودشونو تو دل معلم جا کنن
با دادن گل
با پشت سرهم بیست گرفتن
با برق انداختن تخته
با لو دادن اونی که داره تقلب می کنه
با همیشه منظم و مرتب بودن
با داوطلبی درس جواب دادن
با دست به سینه نشستن و دعوا کردن سر میزای اول
و با چه و چه 
اما من !
یه موجود خودخواه و لجباز و مغرور
هیچ وقت این کارا رو نکردم
ولی همیشه همه ی معلما دوستم داشتن
یه جور دیگه
متفاوت از بقیه ی بچه ها
نمی دونم چرا !
یه بنده خدایی می گفت مهره ی مار داری !
شاید واقعا دارم !

خدایا
من هنوز همون شاگرد مغرور و سرکشم
اصلا بلد نیستم خودمو تو دلت جا کنم
بزرگواری کن و رو حساب همون مهره ی مار دوستم داشته باش !
که اگه توام دوستم نداشته باشی ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/08ساعت 1:58  توسط بهار | 
 

خوابم نمیبره

خدایا تو قصه بلدی ؟!

همون که با یکی بود یکی نبود شروع میشه ...

 

                                                         

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/06ساعت 3:36  توسط بهار | 
 

خوشا آنکس که جنگل جانش با آتش عشق تو خاکستر شود

تو خود می دانی  
تک نهالی که با امید نشاندی
هنوز جانی نگرفته !
تا بسوزد و چراغ راهم شود
من
این من
بر سر بهار شکوهمندش خزانی آوار کردم ...

لیک
هر چه هست تویی
و این عاصی ِ ناچیز هیچ ندارد
جان دادی
مهر بر آن فکندی
با عشق پروراندی
مانده آتشی بیندازی
و بیراهه ای نشان دهی
به این جامانده از صراط مستقیم !
چشم هایم از نظاره ی جاده ها خسته اند
همه خط کشی دارند
دلم پای به سینه ی کویر کشیدن می خواهد
دور خود چرخیدن
گم شدن
کودکانه بغض کردن
فریاد زدن و کمک خواستن
تا تو بیایی
ببینمت
بشناسمت
و خود را در آغوشت رها کنم
چقدر امن است !
و تو پشت دستم زنی
تا بدانم
در این کویر
فقط باید نشست و نگریست
آسمان را
عظمت را
و اندیشیدن به این که انتهای این دنیا کجاست ؟
همین کافیست تا از ترس به تو پناه آورم
مهربان جاویدان من

خدای خوبِ خوب من
من از این جاده های شلوغ می ترسم
هرکس برای عبور خویش تنه ای می زند و بدون نگاهی به پشت سر می رود !
در این لحظات پایانی هیچ کس دستم را نمی گیرد تا پایم دویدن را بیاموزد
حتی جرعه آبی به گلوی تشنه ام نمی ریزند
اینجا کجاست خدای من !

گر بر من نتابی
میان این آدم برفی ها
یخ می زنم
مگر جز تو خدایی دارم ؟!
پس دستم را بگیر ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/05ساعت 0:52  توسط بهار | 
 

برای چشم گشوده ای در روز یلدا
همه چیز سپید است
حتی شب

این شب سپیدِ من بادی تند به دندان می کشد
گویا برای زدودن غبار غم از آسمان نگاه من
ابر و باد و مه و خورشید و فلک قسم یاد کرده اند !

امشب خدا با من گریست
نه !
اشتباه نکن
این اشک شوق است
امید وصل در من جان گرفته
آرام نفس می کشد
وصلی ناگسستنی

مهربانِ دیرینه ام
این قلم را بشکن   گر از غیر نوشت
جز تو کسی از معشوق بودن غره نشده و جان عاشق را به لب نمی رساند
لبی لرزان از بغض
عشق تو ضمانتی ابدی دارد
و توئی آن یگانه آغوش همیشه باز

من و تو
تا انتهای کوچه ی زندگی 
دست در دست هم
بر در مرگ می کوبیم
بدرود دنیا
بدرود آدمهای دنیا

اینجا همیشه بهار است
حتی زمستان سرد و سوزانش
برگ هایش سبز
پنجره اش باز
فانوس کلبه تا صبح می سوزد !


 * شش ماه و هفده روز و سیزده ساعت

 * گفتم آسوده برو
    این دل را تو
    خوب می شناسی !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/03ساعت 0:33  توسط بهار | 
 

بسم الله الرحمن الرحیم


لا یکلف الله نفسآ الاّ وسعها لها ما کسبت و علیها ما اکتسبت

ربّنا لا تواخذنا ان نسینا او اخطانا

ربّنا و لا تحمل علینا إصرا کما حملته علی الّذین من قبلنا

ربّنا و لا تحملنا ما لا طاقة لنا به

واعف عنّا و اغفرلنا و ارحمنا

انت مولانا

فانصرنا علی القوم الکفرین

 
( بقره  ۲۸۶ )

 

تو آسوده برو ...


            بنویس نامم را بر کف دستت ای دوست           

 تا به هنگام قنوتت نبری از یادم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/02ساعت 1:50  توسط بهار | 
 

* غروب بود که هوس آب بازی کردم

   بعد از مدت ها گلهای حیاط رو آب دادم

   البته به بهانه ی آب دادن به گلها   یه بارون حسابی به راه انداختم و زیرش خیس شدم...

   
* دلم بهانه می گیره

   و من

   عین آدم بزرگها ـ که همیشه صلاح کوچکترها رو بهتر می دونن ـ نصیحتش می کنم

   دعواش می کنم

   می زنم تو گوشش 

   تو اتاق زندونیش می کنم

   ولی حالیش نمی شه که نمی شه

   نمی فهمه خداحافظ یعنی چی !

   اصلا انگار تو فرهنگ لغتش فعل تموم شدن وجود نداره

   واسه همین گاهی میشینم و پا به پاش گریه می کنم !

   کی می دونه صلاح من چیه ؟  

   
 

                 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/28ساعت 20:42  توسط بهار | 
 

این صفحه را ندیده !

آنکه می گوید بالاتر از سیاهی رنگی نیست  

حتی سپیدهایم

روی سفیدی را سیاه کرده اند

باز هم این روزها !  


می دانی 

پریدن من مساویت با نپریدن تو !

من دلم را بر سر بامی جا گذاشته ام

پر کشیدن از چه ؟

بی دل    نمی توانم ...

 

                    


                                      ...  از آبشار هم   می توان باران ساخت  ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/27ساعت 0:4  توسط بهار | 
 

* برای بهبود درد دست راستم ـ که ریشه در وضعیت قلبم داره ـ پزشک مرگ تجویز کرد !

   مردن تو این عالم مجازی خیلی راحته

   خودکشی          بدون درد    بدون صدا    و بدون گناه

   چه بسا ثوابی هم داشته باشه

   دلی از مرگت شاد شه و از نبودت نفسی راحت بکشه !


* ماه رمضون بهترین فرصته...

   واسه دل بریدن و دل بستن

   بریدن از اونی که ازت بریده و بستن به اونی که هرگز ازت نمی بره !


* اسممو خط نزن

   پاره کن

   بود و نبودم تلخه

   خوب می دونم !


* پریدن جسارت نمی خواد

   بریدن می خواد

   می بینی ؟!   

   به سادگیه دو نقطه

   یکی پایان کلام من . و یکی انتهای سکوت تو .

 

   

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/24ساعت 23:42  توسط بهار | 
 

                        

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/24ساعت 1:48  توسط بهار | 
 

آب را گل کردم تا

گل یادت تشنه جان ندهد

در این نفس های آخر ...

نه دیگر

انتظار را ـ خود ـ به سخره می گیرم !

چون

      دیگر تو را به خواب نمی بینم    حتی خیال من   رخساره ی تو را از یاد برده است !


کاش می دانست بامی دیگر می طلبد

لیک میل پریدن ندارد

هنوز !    این مرغ وحشی


 * امشب پایان ِ اولین آغازی بود که به چهل انجامید ! 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/22ساعت 23:59  توسط بهار | 
 

         

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/22ساعت 0:51  توسط بهار | 
 

امشب

آسمان گورستان ابریست

                       نم نم می بارد...

بر سر قبر

روحم

مست بوی نم خاک،

دلتنگ خیس ِ باران شدن است 

دلتنگ خواب دیدن

                 خواب دوباره به آغوش کشیدنم !


می دانی !

روح به جسم جان می بخشد

                          و جسم به روح     باران را !

بارانی که تو را بر شیشه ی پنجره ی دلم نقش خواهد زد ...

 

                             دورترین جا کجاست ؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/19ساعت 21:30  توسط بهار | 
 

روزا رو با سکوت میگذرونم
نه اشک و نه حتی لبخندی
ذهنی در آستانه ی انفجار ...      دستم به نوشتن نمی ره     اصلا یادم رفته
یادم می دی ؟

صدا رو زیاد می کنم :
           می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم    دیدم خودخواهیه    دیدم نمی تونم              
           تحمل می کنم بی تو    به هر سختی    به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی 
           به شرطی بشنوم  دنیات آرومه   که دوسش داری  از چشمات معلومه
           یکی اونجاست   شبیه من   یه دیوونه    که بیشتر از خودم قدرتو می دونه...
اه ... عوض کن این آهنگُ !

آهان   این خوبه:
                          به خدا با دستِ بسته ام
                          به زمین هرجا نشسته ام
                          نقش کردم عشق من حسین
                          به سر ِ انگشتِ خسته ام
آخ که دلم واسه کربلا یه ذره شده...          

شما می دونید انگشت شکستنو چه جوری می شه ترک کرد ؟

باید به لاک پشتام غذا بدم    گرسنشونه
آخه فقط منو میشناسن و فقط از دست من غذا می خورن
کاش          کاش منم تو کل دنیا یه نفرو بیشتر نمیشناختم !   یا کاش تو کل دنیا یه نفرو میشناختم !

کسی می دونه این ستاره ی کنار ماه اسمش چیه ؟!  

دلم گرفته ...    نه  نه  نه     دیگه هیچوقت اینو نمیگم     آخه آخرین باری که از احوال دلم گفتم یکی بهم گفت چاه بازکن خبر کن!  

فردا می خوام برم برای مامانم یخچال بخرم
یعنی چقدر سنگینه ؟!
البته شونه های من بار زیاد کشیده
همه می گن هرموقع دور و ورت خالی شد تنها شدی
اگه اینجوریه پس چرا بار تنهاییه من انقدر سنگینه ؟!

اگه به بی قرار   قرار بدی    می شه قرار بی قرار   یا بی قرار قرار   یا قرار قرار بی
جایگشتی با سه حالت    ریاضی دوم دبیرستان    یادش به خیر
نه اشتباه شد     می شه دوحالت !      آخه می گفت راه سومی نیست !

فردا باید برم واکسن بزنم، باشگاهم باید برم، آموزشگاه زبانم باید برم که اگه خدا بخواد بشم خانوم معلم !

دیگه حتی اگه اسممو بالایه نوشته هاش بنویسه باورم نمی شه واسه من نوشته !
آخه هر موقع ازش می پرسیدم اینی که نوشتی یعنی چی می گفت کلا گفتم، منظورم به تو نبود !
منم بی صبرانه منتظر پاییزم ...

لاک پشتام دارن نگام می کنن
مادر بودن خیلی سخته، نه ؟

خوابتو دیدم !
یکی نیست به من بگه چرا دست این روح پریشونتو نمی گیری تا نصفه شبی مزاحم مردم نشه !؟
خب خوابش میاد بچه ی مردم، چی کارش داری !      آهای روح من      با توام !

گوشیم ویبره کرد، فک کردم اس ام اسه !     نگو شارژش تموم شده. 

دلم یه چیز شیرین می خواد      یه آب نبات چوبی بزرگ          یادم نبود مسواک زدم

آقا    این تی شرتِ رنگ آبی ام داره ؟

ساعت چنده ؟     آهان    ۲
چرا شب که میشه همه راحت می خوابن و من خوابم نمیاد؟
کسی بیدار نیست جواب سوالای منو بده ؟
نکنه منم خوابم و تو خواب دارم حرف می زنم !


 * دلم ...

                     غ ل ط کرده دلم !

                   

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/17ساعت 2:18  توسط بهار | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بیچاره ماه !
تا حالا بارونو تجربه نکرده
بارونی که قبل از رسیدن قطره های پاکش به زمین ناپاک ما آدما تو دستای خدا بوده ...

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM